مامان خستمه...
این روزا خیلی درگیریه فکری داشتیم با بابایی.آخه ممکن بود بخوایم اثباب کشی کنیم که نشد.همینجا موندگار شدیم.حالا دیگه باید زود تند سریع شروع کنم به خونه تکونی.
راستی هفته ی پیش شوهر عمم (اکبرآقا)به رحمت خدا رفتن حالا بعد که بزرگ شدی حتما میشنوی که چقدر این مرد خوب و مهربون بود.همه دوسش داشتن.خدا رحمتش کنه 
یک هفته قبل از اینکه اکبر اقا فوت بشن , جمعه بود که رفتیم باغ عمو سیروس.تو هم کلی بازی کردی با سهیل پسره وحید آقا از دوستای عمو سیروس هستن ,الان که میخونی حتما دیگه مردی شده واسه خودش.البته همسنه شما که نیست اول دوم راهنمایی هست ولی خب تو رو خیلی دوست داره.یه چند تاعکس پریسا اونجا ازت گرفت.
خب بریم سراغ عنوان این پست : مامان خستمه
این روزا خیلی این جمله رو بکار میبری و منم کلی ذوقتو میکنم آخه وروجکم مگه تو نیم وجبی میدونی خستگی چیه
هرچند کشفش کردم منظور از خستگی همون حوصلم سر رفته هست.آخه وقتی میگی خستمه و من بهت میگم میای قایم موشک بازی کنیم خوشحال میشی و میگی آره
یا هر بازیه دیگه ای...
چند نمونه از بازیها در زیر با رسم شکل توضیح داده شده.
یکی دیگه از کارایی که یاد گرفتی اینه میای و میگی " مامان پام درد میخنه " همون "میکنه" بعد چسب میخوای.یه روزم که کاملا محو شده بودی تو بازیت با اسب دوست داشتنیت اومدی و گفتی " اسب خوووده زمین پاش درد میخنه " منم چسب بهت دادم و این شد.البته کمکت کردم در چسبوندن چسب.اونم بعد میبینی.
و یه چند نمونه خواب یهویی








نمونه هایی از بازیها




اینجا هم سفره پهن کردن ایده ی من بود بقیه ایده ی خودت مثل ظرفا و عروسکا.اینجا من مشغول غذا درست کردن بودم.

اینجا هم گفتی هواپیما درست کنیم .با هم این و درست کردیم.بعد یه خورده نگاش کردی و گفتی ااااا " پیرن " منظور همون پیراهن.جدیدا خیلی شبیه سازی میکنی.

جدیدا همش داری توی فر واسه خودت اینجوری غذا درست میکنی



اینم یه مدل از تماشای تی وی

گاهی وقتا هم همه ی درا باید باز باشن در ماشین لباسشویی هم بازه ولی تو عکس نیست.


سوار ماشینم که میشیم اگه یه خورده مسیر طولانی باشه سریع از فرصت استفاده میکنی و یه چرت میزنی

اینجا هم عصره ساعت 7.از صبح که عمو مرتضی و خاله زهره با وروجک دوست داشتنیشون ترمه خانم اومدن خونمون و تو و ترمه هردو مشغول بازی بودین و از خواب هم خبری نبود بعد از 5دقیقه که خداحافظی کردن و رفتن .اینجوری بیهوش شدی

الکی مثلا خیلی درسخون بودی
اینجا با هم نقاشی میکشیدیم .بعدشم گفتی خوابم میاد و خوابیدی و از اونجاییکه خیلی غلت میخوری توی خواب از سره جات اومدی و اومدی تا رسیدی به اینجا و منم...
الانم ساعت3:48بامداد 6اسفندماه93 هست که مامان چشماش در حاله سوزشه و تو و بابایی در خواب نااااااز.


مامان خستمه... 



